تبليغاتX
valley of death
رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شب هات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شب هات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:14  توسط | 

 

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی

دارای فضایی خالی بین دیوارهای

 چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را

دید که میخی از بیرون به

پایش کوفته شده است.



دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد

این میخ ده سال پیش هنگام

ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟



مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون

حرکت.

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در

دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور

کنید ما تا چه حدی می

توانیم عاشق شویم اگر سعی کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:39  توسط | 

 

یه شب... یه دل تنگ... یه یاد كهنه... یه یار قدیمی...


دیشب وقتی كه صداتُ پس از ماهها از پشت سیمهای تلفن شنیدم به سختی تونستم

تشخیص بدم كه خودتی...


داره باورم میشه كه از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر

غریبه... همون غریبه آشنای من كه یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم

با من بیگانه است...


دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست

نمیدیدم...


دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه

كنارم بودی و دستات تو دستم بود....


همیشه ازم دور بودی.... همیشه....


دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد....


دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت...


دیشب دلم هوات كرده بود....


دیشب...


اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت..


دیشب شب بدی بود...


واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور كردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم

stop می كردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ كه چه قدر دلم هوای چشمات كرده )


اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فكر كردم.... یه تصمیم جدید گرفتم...


یه قلم... یه كاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجرة بارون خورده...


نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از

رفتنت... از نبودنت و در آخر اینكه.....


هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من


یه پاكت نامه... یه عكس یادگاری... یه دل شكسته... یه دست لباس...


راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... كنار یه قبرستون ... یه

 قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عكست رو

گذاشتم روش... بعد هم خاك ریختم... خاك ... خاك... خاك


یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...


حالا دیگه جات مشخصِ ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر

 وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه

لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی

مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم كه تو مردی و جات هم گوشه یه

 قبرستون بی نام و نشونه...



 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:5  توسط | 

I dreamed I had an interview with God. 


در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم


So you would like to interview me? God asked.


او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟


If you have the time? I said.


گفتم ....اگر وقت داشته باشید...


God smiled. ?My time is eternity.


لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد


What questions do you have in mind for me?



چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟


What surprises you most about humankind?


پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟



God answered...


پاسخ داد:


That they get bored with childhood,


آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...


they rush to grow up, and then


عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....


long to be children again.


آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند


That they lose their health to make money...


سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند


and then lose their money to restore their health.


می کنند. و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره صرف


That by thinking anxiously about the future,


چنان با هیجان به آینده فکر می کنند.


they forget the present,


که از حال غافل می شوند


such that they live in neither the present nor the future.


به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده


"That they live as if they will never die,


آن ها طوری زندگی می کنند.،انگار هیچ وقت نمی میرند.


and die as though they had never lived.


و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند.


we were silent for a while.


ما برای لحظاتی سکوت کردیم


And then I asked.


سپس من پرسیدم..


As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn


مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بدانند؟


To learn they cannot make anyone love them.


پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبورکنند که دوستشان بدارند.


All they can do


ولی می توانند


is let themselves be loved.


طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند.


To learn that it is not good to compare themselves to others.


یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند.


To learn to forgive by practicing forgiveness.


یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی


To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,


یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید


and it can take many years to heal them.


ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید


To learn that a rich person


یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد


is not one who has the most,but is one who needs the least


بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد


To learn that there are people who love them dearly,


یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند


but simply have not yet learned how to express or show their feelings.


ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند


To learn that two people can


یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند به یک چیز نگاه کنند


look at the same thing and see it differently?


ولی برداشت آن ها متفاوت باشد


To learn that it is not enough that they


یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند


forgive one another, but they must also forgive themselves.


بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند


"Thank you for your time," I said


سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم


"Is there anything else you would like your children to know"


آیا چیز دیگری هم وجود دارد که مایل باشی فرزندانت بدانند؟


God smiled and said,Just know that I am here... always.


فقط این که بدانند من این جا و: خداوند لبخندی زد و پاسخ داد


با آن ها هستم..........برای همیشه

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:42  توسط | 

 

um ,paizam umadesh!!!


salam sasan jan!

vaghean fek nemikardam yadet basheee,

mer30 ke be yadam boodi

yechiz dige

 kheyli ba marefati

hamishe shado moafagh bashi

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:49  توسط | 
       
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 16:27  توسط | 
   

 

                    
                       

 

 

مي دوني ؟


يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن


تو باشي منم باشم



کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم



که سردم نشه نلرزم



مي دوني ؟


تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار



پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت



بهت تکيه دادم



دو تا دستاتو دور من حلقه کردي



بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره



چشماتو مي بندي



بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟



مي گي : آره



و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم



آروم آروم.......قصه مي گي



يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه


مي دوني ؟



مي خوام رگمو بزنم


چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟


نه واي !!! تو که نمي بيني


و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم



تو چشماتو بستي نمي بيني .....



من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم



نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و



نمي بيني که دستم مي سوزه



من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ



که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني



تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني



من دارم دستمو نگاه ميکنم



دست چپمو.....خون ازش مياد



مي دو ني ؟



دستمو مي ذارم رو زانوهام



خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها



مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است



نمي بيني .....



تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده



محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه



مي بيني که نا منظم نفس مي کشم



تو دلت مي گي آخي............



نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني



سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم



چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟



مي ترسم خودمو بکشم



از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن



ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم



مردن خوب بود



آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...



گريه نکن



من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي



تو خيلي گريه مي کني



دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش



باشه ؟



من مردم ولي تو باورت نمي شه



تکونم مي دي که بيدار شم



فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم



مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني



اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره



من مر دم ... ولي براي تو زنده ام



پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن



مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟



دوستت دارم


 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:4  توسط | 
 
]